|
امشب دلم بد جوری گرفته بود ، از اون شبایی بود که فقط خود خدا حالمو درک میکرد
نمیتونسنم تو خونه طاقت بیارم ، چون نمیخواستم کسی ناراحتیمو حس کنه .
زدم از خونه بیرون ، نفهمیدم چی شد ، تا به خودم اومدم ، خودمو جلوی حرم دیدم ،
از خود بی خود شدم ، ماشینو زدم کنار و زار زار کنار خیابون زدم زیر گریه ،
درست مثل همین الان...
نفهمیدم چقدر طول کشید ، اینقدر گریه کرده بودم که چشمام سویی نداشت
و به سختی میشد رانندگی کرد.
انگار یکی داشت صدام میزد از تو حرم ، یه حالت خاصی بهم دست داده بود .
رفتم تو حرم و مستقیم خودمو رسوندم پشت پنجره ضریح .
و باز شروع کردم به گریه کردن .
جوری شده بود که دیگه داشتم داد میزدم.
امشب یکی از بدترین شب های زندگیم بود . شبی که شاید هیچ وقت فراموشش نکونم.
خلاصه سرتون رو درد نميارم فقط يک کم دلم گرفته بود
می خواستم با کسی درد و دل کنم
اما کسی نبود !
و بهترين چيزی که گيرم اومد همين وب لاگم بود
که در حال حاضر از همه به من نزديک تره .
و امیدوارم اینم آخرین آپدیت من تو این وبلاگ باشه ،
چون حتی دیگه امیدی هم برای نوشتن ندارم.
یا حق
|